#قطب_احساس_پارت_242

در بدون تقهای به آن باز شد و برسام با چشمهای خمارش آمد داخل.
روناک بلند شد و متعجب پرسید:
- چی شده؟
برسام با خشونت گفت:
- خاموش کن این برق لعنتی رو، نمیتونم بخوابم.
- اِ من به تو چه کار دارم؟
برسام پوزخندی زد و گفت:
- موضوع تو نیستی، این برق لعنتی و سروصداهاته که نمیذاره بخوابم.
- اما من که...
در حرفش پرید:نگاه دانلود رمان قطب احساس |

- از این به بعد میخوای درس بخونی برو تو حیاط.
- چشم.
در را محکم بهم زد و رفت.
روناک آهی کشید.
کاش کمی مهربانتر بود.
***
با هیجان ماشینش را وارد پارکینگ کرد
امروز این پورشه مشکی رنگ برای رقابت با اردیان خان بود
ماشین را پارک کرد و از آن پیاده شد.

romangram.com | @romangram_com