#قطب_احساس_پارت_241

- مهربون شدی.
- مهربون بودم عموجون.
- پدرسوخته بگو چی میخوای؟
چشمهایش را مظلوم کرد و گفت:
- سوئیچ ماشین خوشگلت رو میخوام عموجونی.
عمو بیهیچ سوالی سوئیچ پورشهاش را از جیب درآورد و سمتش گرفت. پیشانیاش را بوسید و گفت:
- تو امانت برادرمی، هر چی بخوای دراختیارت میذارم.
و برای عوض کردن لباس به اتاقش رفت.
روناک سرخوش سمت پلهها رفت که صدای برسام در گوشش پیچید:
- ماشین پدرم رو برای چی میخواستی؟ مگه خودت ماشین نداری؟
- دارم؛ ولی مال عمو خیلی خوشگلتره.
- اما تو بلد نیستی با این ماشینها رانندگی کنی.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

- خیلی هم بلدم.
تهدیدوار گفت:
- اگه بلایی سرت بیاد قبل از اینکه بمیری خودم میکشمت.
روناک لبخندی زد، محبت کردن این مرد هم همراه با خشونت بود.
به سمت اتاقش رفت، باید پوز اردیان را با این ماشین به خاک میمالید.
افسوس که با فرحزاد روی دربایسی داشت واِلّا حتما میگفت که نمیتواند این کار را قبول کند.
تا نزدیکهای صبح درس خواند، کم کم پلکهایش داشت بسته میشد که کتابش را بست.

romangram.com | @romangram_com