#قطب_احساس_پارت_240

روناک اخم کردو گفت:
- اُسی چیه بیادب؟ هیچی نمیگم گندهتر از دهنت حرف میزنی.
اردیان هم اخم کرد و گفت:
- خیلی باهات شوخی کردم بچه، ۶۰۲اوراقت رو ببر عقب.
از واژهای که برای ماشینش به کار برد خوشش نیامد، با حرص دوباره سوار شد، در را به هم کوبید و عقب رفت.
اردیان هم از روبرویش گذشت و رفت.
روناک تا خانه هر چه ناسزا بلد بود در دل نثارش کرد.
ماشین را در حیاط پارک کرد، با دیدن کمری مشکی رنگ برسام این بار بر بخت بد خودش لعنت فرستاد.
با سرعت وارد ویلا شد، خواست از پلهها بالا برود و خودش را به اتاقش برساند که صدای برسام متوقفش کرد:
- تو لیست کلاسهای امروزت، کلاسی تا این ساعت نبود.
چرخید سمتش و با مظلومیت گفت:
- خب امروز هم به لیست کلاسهام اضافه شده.
برسام سعی کرد خودش را بیتفاوت نشان دهد:
- به درک، اصلا خونه نیا.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

با صدای عمو هر دو به سمتش چرخیدند.
- سلام بچه ها.
روناک با لبخند سمتش رفت:
- سلام عموجونم، خسته نباشید، بدین کتتون رو بذارم سر آویز.
عمو با ابروهای بالا افتاده نگاهش کرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com