#قطب_احساس_پارت_239
قبل از اینکه پا به محوطه بگذارد صدای اردیان متوقفش کرد: بانو
روناک سعی کرد لرزش بدنش را کنترل کند، چرخید سمتش و با خونسردی ساختگی گفت: بفرمایید؟
- قرار بود خارج از کلاس با هم صحبت کنیم.
- ما صحبتی با هم نداریم.
- خودتون گفتین.
نگاه روناک به پشت سر اردیان افتاد که دوستانش ایستاده بودند و با تمسخر نگاهش میکردند.
کتاب را در دستش فشرد و گفت:
- فعلا وقت ندارم.
و چرخید که باز صدایش آمد:
- قول میدم خیلی وقتتون رو نگیرم.
روناک دوباره به ساعتش نگاه کرد.
برسام دوست نداشت روناک بعد از او خانه بیاید، پس نباید دیر میرسید، به سمت محوطه رفت وگفت:
- یه روز دیگه صحبت میکنیم.
و به سمت پارکینگ قدم تند کرد، سوار ماشین که شد با عجله روشنش کرد و از پارک درش آورد.
به سمت خروجی رفت که با ماکسیمای مشکی رنگ و آشنایی شاخ تو شاخ شد، فوری روی ترمز زد و روی فرمان کوبید.
تک بوقی زد تا اردیان عقب برود اما آن پسر هم با اشاره سر از او خواست عقب برودنگاه دانلود رمان قطب احساس |
روناک در را با عصبانیت باز کرد و پیاده شد.
اردیان هم به تبعیت از او پایین آمد و گفت:
- اُسی برو عقب دیگه.
romangram.com | @romangram_com