#قطب_احساس_پارت_238
روناک روی میز زد و گفت:
- آقایون اینجا چیز خنده داری وجود داره؟
اردیان سعی کرد خندهاش را بخورد و در همان حال گفت:
- نه استاد، شما مشغول تدریس بشین.
روناک نگاهی به ساعتش انداخت، هنوز نیم ساعت از کلاس مانده بود و او نمیدانست باید چگونه آن را بگذراند
اینبار با گفتن "هر کی مشکل داره بگه" تنها دست اردیان بلند شد.
روناک سعی کرد او را نادیده بگیرد، نگاهی سرتا سر کلاس انداخت وگفت:
- هیچکس سوالی نداره؟
اردیان دستش را در هوا تکان داد، روناک ادامه داد: هیچکس؟!
- بانو من.
روناک با حرص گفت:
- بفرمایید، کدوم صفحه؟
- میشه یه سوال خارج از درس بپرسم؟
- سوال خارج از درس رو خارج از کلاس بپرسین آقای عبادی.
- چشم پس عرضی نیست.
- روناک دفترش را بست و گفت:
- پس تا جلسه دیگه دنبال اشکالاتتون بگردین، کلاس تمومه.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
و زود تر از همه کلاس را ترک کرد.
romangram.com | @romangram_com