#قطب_احساس_پارت_237

میدانست تا آخر ترم با این پسر دردسر دارد.
بعد از حضور و غیاب دفتر را بست، برایش عجیب بود که چرا گلبرگ در کلاس حاضر نیست.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

رو به بچهها گفت:
- خب تو چی اشکال دارین؟
چند نفری دستشان را بلند کردند.
نمیدانست چرا استرس به جانش افتاده!
یکی از دانشجویان سوالش را مطرح کرد، سعی کرد با خونسردی سمت بُرد برود و مسئله را بنویسد، سوال اول را خیلی
راحت جواب و توضیح داد.
رو به دانشجویان پرسید:
- خب اشکال بعدی؟
اردیان و دوستان اطرافش دستشان را بلند کردند.
قبل از اینکه حرفی بزند تقهای به در خورد و گلبرگ داخل آمد و در حالی که نفس نفس میزد گفت:
- ببخشید استاد دیر رسیدم.
لبخندی زد و گفت:
- اشکالی نداره، بیا تو عزیزم.
صدای اردیان که ادایش را درمیآورد بلند شد:
- اشکال نداره، بیا تو عزیزم.
روناک نگاهی عصبی به اردیان و دوستانش که از خنده روی زمین افتاده بودند انداخت.
گلبرگ هم سرش را پایین انداخت و کنار ترلان نشست.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

romangram.com | @romangram_com