#قطب_احساس_پارت_236
چشمهایش را گرد کرد و گفت: چی؟
- هیچی، جهت مزاح گفتم.
روناک اخم کرد و گفت:
- لطفا بار آخرتون باشه که از این شوخیها با من میکنین، حالا هم ماشینتون رو دربیارین از جای پارک من.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
- نه دیگه نشد، استادی که باش، چرا زور میگی؟
- زور میگم چون توناییش رو دارم.
- ببین خانم محترم، من از شما خیلی بزرگترم.
روناک دستهایش را به بغل زد و گفت:
- الان داری به خودت افتخار میکنی که با این سن ترم دوم عمومی هستی؟
مرد جوان با اوقات تلخی گفت:
- فقط داشتم یادآوری میکردم احترام به بزرگتر واجبه.
- با این همه اطلاعات دینی باید میرفتی حوزه، اینجا جات نیست.
و سوار ماشین شد، رفت جلوتر و جای پارک دیگری پیدا کرد.
نمیخواست روز اول دیر برسد و استاد فرحزاد به چشم یک بدقول او را ببیند.
به سمت کلاس قدم تند کرد، وارد که شد همان پسر را دید که در ردیف آخر با چند تن از دوستانش نشسته بود.
با نفرت نگاهش را از او گرفت، دفتر حضور و غیاب را باز کرد.
چون خودش دوست داشت استاد اول کلاس حضور و غیاب کند خودش هم همینکار را کرد
یکی یکی اسمها را خواند تا رسید به اردیان عبادی و آن پسر دستش را بلند کرد.
اسمش را زیر لب زمزمه کرد: اردیان
romangram.com | @romangram_com