#قطب_احساس_پارت_235

- حالش چطوره؟
- باهاش صحبت کردم، خیلی ناامیده.
- یعنی باهات صحبت کرد؟
- آره.
- نامرد فقط با من مشکل داره.
ترلان لبخندی زد و گفت: من دیگه میرم.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

- باشه، فقط مراقب خودت باشه.
یکبار پلک زد و از کنارش گذشت.
***
روناک ماشین را وارد پارکینگ دانشگاه کرد.
با دیدن جای پارک خواست ماشینش را داخل ببرد که ماکسیمای مشکی رنگی به سرعت پیچید و جای او را گرفت.
روناک با عصبانیت پیاده شد، هم زمان در آن ماکسیما هم باز شد و مرد جوانی پیاده شد و عینک دودی اش را از روی
چشمهایش برداشت.
روناک گفت:
- ببخشید جناب، این جای پارک رو اول من پیدا کردم.
پسر نگاه دقیقی به او انداخت و گفت:
- قیافهتون برام آشناست.
- چه ربطی داره؟
- اوه، یادم اومد، همون استاد کوچولویی.

romangram.com | @romangram_com