#قطب_احساس_پارت_234
ترلان بلند شد و گفت:
- نه من، نه هیچ کس دیگه نمیتونه لطفی بهت بکنه، فقط خودتی که میتونی به خودت کمک کنی.
و رفت سمت در که سمیر صدایش زد: ترلان؟
برگشت سمتش: بله؟
- حالش خوبه؟
- کی؟
پوزخندی زد و گفت:
- بیخیال، خداحافظنگاه دانلود رمان قطب احساس |
- مطمئنی که نمیخوای همراهم بیای؟
- کجا؟
- هر جا جز اینجا.
- آدم که از خونهاش دور نمیشه.
در را باز کرد و گفت:
- اما تو خیلی وقته از خونهات دوری.
و بیرون رفت.
هنگام خروج از آسایشگاه، کوروش را دید.
کوروش متعجب پرسید:
- از کی اینجایی؟
- نیم ساعتی میشه.
romangram.com | @romangram_com