#قطب_احساس_پارت_233
- اگر از این تخت لعنتی و دیوارهای سفید و این اتاق دل بکنی خوب میشی.
پوزخندی زد و گفت:
- این روزها کار من دل کندنه، داری کارم رو سختتر میکنی.
- یعنی آدمهای اطرافت برات مهم نیستن؟
- منظورت کوروشه؟
- آره.
- ساسان هم رفیقم بود.
-گـ ـناه یک نفر رو پای همه ننویس.
- ولی اینجا تر و خشک با هم میسوزه.
- از چی میترسی سمیر؟ تو از یه چیزی میترسی! مگه نه؟نگاه دانلود رمان قطب احساس |
- میترسم باز عاشق یکی بشم و کوروش...
پرید در حرفش:
- خیلی بیانصافی سمیر.
آهی کشید و گفت:
- من عوضی نشدم، فقط یکم عوض شدم، با هرکی دقیقا مثل خودش...
- اگه بخوای مثل کوروش باهاش رفتار کنی باید بهترین باشی.
بالاخره به ترلان نگاه کرد:
- با این حرفها به کجا میخوای برسی؟ درد من با مرگ خاموش میشه، تنها لطفی که میتونی بکنی اینه که من رو
بکشی.
romangram.com | @romangram_com