#قطب_احساس_پارت_232

- من که نمیتونم بیام تو، خودت برو؛ ولی اون لباس قرمز رو حتما بخر.
و به لباس خواب قرمزی که یقه بازی داشت و دامنش تا روی باسن بود اشاره کرد.
با خجالت وارد شد.
خانم مسنی که آنجا بود با روحیه شوخی که داشت از خجالتش کم کرد.
چند ست لباس زیر و چند عدد لباس خواب به علاوه آن لباسی که بنیامین پسند کرده بود خرید و بیرون آمد.
بنیامین با دیدن نایلونها با شیطنت خندید.
خیلی خجالت کشید؛ اما انگار باید عادت میکرد
***
وارد آسایشگاه شد، برایش عجیب بود که کوروش را آنجا نمیبیند.
وارد اتاق سمیر شد، مثل هرروز به دیوار روبرو خیره شده بود، انگار که روی سفیدی دیوار برایش فیلم پخش میشد.
کنارش روی تخت نشست و گفت:
- سلام.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

سمیر حتی رد نگاهش را تغییر نداد.
ادامه داد:
- میدونم داری لج میکنی؛ ولی با کی؟ تا کی میخوای توی این حال باشی؟
با لبهای خشکش لب زد:
- تو جای من نیستی؛ پس قضاوتم نکن.
- آره ولی میتونم کمکت کنم.
- چطوری؟

romangram.com | @romangram_com