#قطب_احساس_پارت_231
گلبرگ سردرگم مغازه را نگاه میکرد، آنقدر لوازم عجیب غریب داشت که حتی اسمش را نمیدانست چه برسد به طرز
کارش.
کنار بنیامین ایستاد و گفت:
بنیامین دو ِست که خیلیه، من یه ستش رو هم استفاده نمیکنم، چون بلد نیستم.
بنیامین خم شد سمتش و با شیطنت گفت:
- روزی دو ساعت رو صورت من کار کن یاد میگیری
برای لحظهای بنیامین را آرایش کرده تصور کرد و نتوانست جلوی خودش را بگیرد و زد زیر خنده.
فروشنده که مرد جوانی بود با حالت خاصی نگاهش کرد که از چشم بنیامین پنهان نماند.
اخمهایش را در هم کشید و نگاه تندی به او انداخت، گلبرگ خندهاش را جمع کرد و سرش را زیر انداخت.
بعد از خرید، از مغازه خارج شدند که به گلبرگ توپید:
- شما نمیدونی تو یه مکان عمومی نباید با صدای بلند بخندی؟
- ببخشید دست خودم نبود.
- پس دست کی بود؟
نگاهش کرد، چرا اینقدر عصبانی شد؟نگاه دانلود رمان قطب احساس |
بنیامین نفسش را با حرص بیرون داد، انگار سعی داشت آرامشش را به دست بیاورد.
جلوی مغازهای ایستاد و گفت:
- این هم قسمت مورد علاقه من.
گلبرگ با چشمهای گرد شده به ویترین که لباس خوابهای رنگی وصل بود نگاه کرد.
بنیامین گفت:
romangram.com | @romangram_com