#قطب_احساس_پارت_230

گلبرگ سمتش رفت و گفت:
آره، بریم.
و دستش را گرفت.
هر دو از خانه بیرون رفتند که بنیامین پرسید:
- خب عزیزم، شما چی دوست داری بخری؟
- نمیدونم، هر چی خودت دوست داری.
- خب لباست رو که مادرت و زن عموی بنده رفتن انتخاب کردن، تالار رو هم که عمو انتخاب کرده، خب میمونه بخشی
که خانمها دوست دارن.
پرسید: کدوم بخش؟
- لوازم آرایشی.
- تو کی دیدی من از لوازم آرایشی استفاده کنم که این رو میگی؟
- خب بعد از ازدواج که باید برای من خوشگل کنی.
با خجالت سرش را پایین انداخت که بنیامین خندید و گفت:
- خجالتت رو نگه دار برای بخشی که من دوست دارم.
جرات نکرد بپرسد کدام بخش.
ماشین را جلوی پاساژی نگه داشت.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

هر دو واردش شدند، بیشتر مغازههایش، فروشگاه لوازم آرایشی بود.
وارد بزرگترین مغازه شدند.
بنیامین دو سِت کامل از بهترین مارک را سفارش داد.

romangram.com | @romangram_com