#قطب_احساس_پارت_229
- میای، مگه نه؟
- میام، هرجا بری میام.
- پس زود برو حاضر شو.
- چشم.
از او فاصله گرفت و به سمت اتاق حرکت کرد.
لباسهایش را پوشید، پالتوی خز سفید رنگش را هم به تن کرد و بیرون رفت.
بنیامین کنار کاناپه ایستاده بود و سرتاپایش را نگاه میکرد، درآخر گفت: یه چیزی کم داری.
- چی؟
ساکی را به سمتش گرفت.
گلبرگ از درونش کلاه سفید رنگی درآورد و گفت:
- ممنون خیلی خوشگله.
- روی سر تو خوشگلتر میشه.
کلاه را سر کرد.
صدای مادر آمد:
بیا بنیامین جان، برات چایی ریختم.
- ممنون مامان، من و گلبرگ میریم خرید، چایی رو بعد از خرید میایم میخوریم.
- هرجور مایلی.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
- خوب بریم خانمم؟
romangram.com | @romangram_com