#قطب_احساس_پارت_228
گلبرگ
خیابانها به برف نشسته بود و میشد لباس سپید زمستان را همه جا دید.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
کنار پنجرهی بخار گرفته نشست، به حوض یخ زده نگاه انداخت.
او هم تا چند وقت دیگر لباس سپید به تن میکرد و میشد همانند زمستان
دست برد و با انگشت روی پنجره بخارگرفته نوشت: دوستت دارم.
همه میگن شیشه احساس نداره!
اما وقتی که روی شیشه بخارگرفته نوشتم "دوستت دارم"، خیلی آرام اشک ریخت.
پتویی روی شانههایش افتاد و بعد هم صدای مردی که این روزها آرامش زندگیاش بود:
- کی رو دوست داری؟
با لبخند چرخید سمتش و گفت: تو رو
بنیامین کنار نوشتهی او نوشت:
- من هر چقدر بگویم دوستت دارم
تا در آغوش خودم آن را حس نکنی فایدهای ندارد.
لبخندش عمیقتر شد، دستهایش را دور گردن بنیامین حلقه کرد، فاصله صورتهایشان چند سانتی متر بیشتر نبود، لب
زد: کی اومدی؟
- همین الان
- چرا؟
- بریم برای خریده عروسی.
کنار دیوار نگهش داشت و لبش را ریز بوسید و گفت:نگاه دانلود رمان قطب احساس |
romangram.com | @romangram_com