#قطب_احساس_پارت_225
- خانم بیاین که آقا برسام اومد.
متعجب گفت:
- خب چکار کنم؟
- وای خانم جان، بیا برو تو آشپزخونه وانمود کن داری غذا درست میکنی.
با عجله بلند شد، کاملا فراموش کرده بود، ضربان قلبش از هیجان اوج گرفت و گفت:
- وای راست میگی.
از اتاق بیرون رفت، از پلهها پایین آمد و به سمت آشپزخانه دوید.
سر قابلمه را برداشت و بخار قورمه سبزی خوش رنگ و لعاب آرام به صورتش خورد.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
روغنهای روی خورش به او چشمک میزد.
صدای برسام را از بیرون آشپزخانه شنید:
- روناک شام رو درست کرده؟
اقدس: بله آقا.
- میز رو بچین.
- چشم آقا.
اقدس هراسان به آشپزخانه آمد، سالاد را از یخچال درآورد.
روناک هم تمام تلاشش را میکرد تا استرسش را نشان ندهد، برنج را در دیس کشید و سر میز گذاشت.
برسام با تیشرت خاکستری و شلوار گرمکن مشکی وارد آشپزخانه شد.
روناک کنار میز ایستاد و لبخند تصنعی زد گفت: سلام.
برسام با آن چشمهای یخی نگاهش کرد و جواب زیر لبی گفت.
romangram.com | @romangram_com