#قطب_احساس_پارت_224
کشته بود!
با اینکه خودش هم با این تصمیم غوغایی در قلبش به وجود آمده بود و با فکر به عاقبتش شکمش بهم میپیچید؛ اما
لبخندی زد و گفت:
- خوب امشب هم عمو جونم هست، تا سایهی عموجونم رو سرمه نگران چیزی نباش، الان هم لطفا با من بحث نکن و
برو شام رو درست کن.
اقدس خانم به ناچار گفت:
- چشم خانم جان، هر چی شما بگین.
روناک به سمت اتاقش حرکت کرد، تنها اتاقی که در طبقه بالا بود.
وارد اتاقش شد، وسایل اتاقش با رنگ آبی ملیحی چیده شده بود و روی زمین فرشی دستباف به رنگ آبی تیره پهن
بود.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
پنجره بزرگ اتاقش که پشت به خانه باز میشد درست روبروی در قرار داشت و تخت تک نفرهاش زیر پنجره بود.
آینه دلاور طلایی رنگش که با پارچه ترمه دوزی شده آبی تزئین شده بود گوشه اتاق بود.
لباسهایش را با یک تونیک صورتی و ساق مشکی عوض کرد، موهای خرمایی رنگش را طبقه عادت باز کرد و روی
شانههایش ریخت.
روناک کمی استرس و نگرانی داشت، قرار بود به عنوان کمک استاد به استاد فرحزاد کمک کند.
عینک مربعی شکلش را روی چشمهایش گذاشت و روی صندلی میز مطالعه نشست.
کتابهایش را باز کرد، میخواست کتابهای سالهای گذشتهاش را مرور کند تا اگر فردا سوالی ازش کردند بتواند جواب
دهد.
نمیدانست چقدر گذشته که تقهای به در خورد و اقدس خانم با هیجان وارد شد و گفت:
romangram.com | @romangram_com