#قطب_احساس_پارت_223
روناک هم دیگر عادت کرده بود.
سرامیکهای کف خانه سرد بود؛ اما با نگاه کردن به دکور خانه که با رنگ گرم قهوهای چیده شد بود ناخودآگاه گرمش
میشد.
شومینه درست کنار مبلمان کرم رنگ خانه بود و تلویزیون روبرویش.
با ورودش اقدس خانم به سمتش آمد و گفت:
- سلام خانم جان خسته نباشین.
- ممنون اقدس خانم.
- آقا برسام رو دیدین خانم جان؟
- بله.
- چیزی بهتون نگفتن؟
- مثلا چی؟نگاه دانلود رمان قطب احساس |
- امر کردن امشب شام رو شما درست کنین.
روناک نفسش را کلافه بیرون داد، این پسر همیشه به او زور میگفت، در حالی که سعی میکرد چشمهایش را مظلوم
کند گفت:
- اقدس جون من کلی کار دارم باید انجام بدم، میشه به جای من یه غذای خوشمزه درست کنی؟
- من مشکلی ندارم؛ ولی اگه آقا بفهمن؟!
- اِ، خب مگه من خدمتکارشم؟ تو نگران نباش اگه فهمید من به گردن میگیرم.
چنگی به صورتش زد وگفت:
- وای خانم جان آقا برسام عصبانی بشن شما رو میکشن، آخرین دفعه رو یادتون رفته؟ اگه عموتون نبودن شما رو
romangram.com | @romangram_com