#قطب_احساس_پارت_222
با دیدن او لبخندی زد و گفت:
- به به روناک جان، خسته نباشی.
- ممنون عموجان، جایی میرین؟
- میرم کارخونه، میدونی که این کارخونه یه مدیر نیاز داره که هر روز بالای سر کارگرها باشه و برسام این مسئولیت رو
قبول نمیکنه، برای همین خودم مجبورم هر روز برم اونجا.
- امروز برسام هم همراهتون میاد؟
- بالاخره امروز به زور دارم این پسرِ بداخلاق رو هم با خودم میبرم.
روناک لبخندی زد.
همیشه میدانست این پدر هیچ وقت نمیتواند از پس پسرش بربیاید، شاید چون برسام از بچگی مادر نداشت و عمو
سعی میکرد به تمام خواستههایش رسیدگی کند، او الان یک مرد مغرور و خودخواه شده بود که حتی پدرش هم از
پسش برنمیآمد.
در ویلا باز شد و برسام بیرون آمد، در آن پیراهن جذب سفید و کتانی مشکی بسیار جذاب شده بود، رنگ سفید با پوسته
برنزهاش هارمونی زیبایی داشت.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
مثل همیشه اخمهایش بر چشمهای قهوهایش سایه انداخته بود، لبهای قلوهای و بینی مردانه صورتش را تکمیل میکرد.
کتانیهایش را پوشید و به سمتشان آمد.
روناک مثل هر بار که با دیدنش هول میکرد، آرام گفت: سلام
سری تکان داد و خیلی سرد جوابی زیرلب گفت و رو به پدرش ادامه داد:
- تو ماشین منتظرتونم.
و مثل همیشه بیتفاوت از کنار روناک گذشت.
romangram.com | @romangram_com