#قطب_احساس_پارت_221
- من دیگه میرم، خداحافظ
- باشه عزیزم، خدانگهدار
همراه ترلان به سمت ماشین رفتند و سوار شدند.
رو به ترلان با اخم گفت:
- این چه طرز برخورد بود؟
- بیخیال گلبرگ از این دخترِ خوشم نمیاد.
- آخه چرا؟
- آخه تو به خاطرش من رو قال گذاشتی.
با خنده گفت: ترلان!
خود ترلان هم خندهاش گرفت:
- خب چیه؟ راست میگم دیگه!
گلبرگ سری به نشانه تاسف تکان داد و دیگر حرفی نزد.
***
روناکنگاه دانلود رمان قطب احساس |
ماشین را جلوی در پارک کرد.
پا به حیاط خانهی ویلاییشان گذاشت.
از کنار باغچه گذشت و به باغبان سلام داد.
عمویش از ویلا بیرون آمد، مثل همیشه کت و شلوار پوش و مرتب.
موهای جو گندمیاش را مرتب شانه کرده بود و میشد چهرهای از پسرش را درونش یافت.
romangram.com | @romangram_com