#قطب_احساس_پارت_218

ترلان شانهای بالا انداخت و گفت:
- من مطمئنم نمیتونه به ما کمک کنه.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

گلبرگ چشم غرهای نثارش کرد و از کلاس بیرون آمد.
به سمت دفتر مدیریت رفت، مطمئن بود هرجا که فرحزاد باشد رستگار هم هست.
پشت در اتاق دیدشان، استاد فرحزاد مشغول صحبت با آن دختر بود.
نگاهش که به گلبرگ افتاد لبخندی زد و رو به رستگار گفت:
- حلال زاده هم هستن.
و رو به گلبرگ ادامه داد:
- الان ذکر خیرتون بود، ایشون خانم رادان هستن.
رستگار لبخندی زد و گفت:
- خوشبختم
- همچنین
فرحزاد: داشتم به خانم رستگار میگفتم میتونه تو کلاس از شما کمک بگیره.
- من؟!
رستگار: آره، آخه میدونی اصلا به حرفم گوش نمیدن.
- چون بعضی از اونهایی که تو کلاس نشستن حتی از شما هم سنشون بیشتره.
فرحزاد: درسته؛ ولی خانم رستگار یکی از بهترین شاگردهای من هستن، برای همین خواستم به بچهها کمک کنن، توی
این واحد دانشجوهای ضعیف زیاد داریم و من خودم وقت نمیکنم اضافه تدریس کنم.
- بله حق با شماست، اگه کاری از دستم بربیاد برای خانم رستگار میکنم.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

romangram.com | @romangram_com