#قطب_احساس_پارت_217
یکی از پسرها با لودگی گفت:
- استاد من قصد توهین ندارم؛ ولی مطمئنید ما هر چی بپرسیم این خانم میتونن جواب بدن؟
استاد فرحزاد سری تکان داد وگفت:
- آره مطمئنم که ایشون اینجان.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
رستگار: من شیوهی کارم رو بهتون توضیح میدم، مطمئناََ من هم یه خطاهایی دارم، ولی از پسش برمیام.
فرحزاد: من کلاس رو به شما میسپارم، میتونین نحوه کارتون رو توضیح بدین.
- چشم
استاد نگاهی به گلبرگ انداخت و کلاس را ترک کرد.
رستگار شیوه حل تمرین و امتحاناتش را توضیح داد و در این بین پسرها بودند که با تیکههای گاه و بیگاهشان رشته
کلام را از او میگرفتند.
دل گلبرگ کمی برایش سوخت، نهایت سنش ۶۷سال بود و اینجا دخترها و پسرهایی بودند که سنشان از او هم بیشتر
بود و او نمیتوانست آنها را کنترل کند، هرچند نحوه جزوه گویی و حله تمرینش فوق العاده بود.
با پایان یافتن کلاس، کولهاش را برداشت و از کلاس بیرون رفت.
ترلان به شانه گلبرگ زد و گفت:
- عمرا زیاد دووم بیاره، اینجا کسی به حرفش گوش نمیده.
گلبرگ کولهاش را برداشت و گفت:
- مهم اینه که بتونه تدریس استاد رو کامل و خوب رفع اشکال کنه.
- قبول دارم؛ اما قبول کن سنش برای تدریس به ما خیلی کمه.
- اون که نمیخواد تدریس کنه، فقط میخواد ابهامات بچهها رو از درسی که استاد داده از بین ببره.
romangram.com | @romangram_com