#قطب_احساس_پارت_216
***
گلبرگ
روی صندلی نشست، ترلان هم آمد و کنارش نشست
سلامی زیر لب گفت که گلبرگ جوابش را داد.
پرسید:
- عروسی چطور بود؟نگاه دانلود رمان قطب احساس |
ترلان جزوهاش را روی میز گذاشت و گفت:
- خوب بود
- با کی رفتی؟
- یه آدم خیر.
گلبرگ متعجب نگاهش کرد؛ اما قبل از آن که حرفی بزند استاد فرحزاد همراه خانمی جوان داخل آمد.
بعد از حضور و غیاب رو کرد به آنها و گفت:
- قبلا در مورد اینکه میخوام یه دستیار داشته باشم باهاتون صحبت کردم، ایشون خانم رستگار کمک استاد هستن.
خانم رستگار قدمی جلو آمد و گفت:
- سلام، من رستگار هستم؛ میدونم سنم زیاد نیست و شاید چهار یا پنج سال از شما بزرگتر باشم؛ ولی استاد فرحزاد به
من این افتخار رو دادن و خواستن به شما کمک کنم، تو هفته دو ساعت کلاس تمرینی داریم که من مشکلاتتون رو رفع
کنم، امیدوارم سال تحصیلی خوبی رو با هم داشته باشیم.
گلبرگ متعجب نگاهش کرد.
یعنی با این تجربه کم میتوانست به آنها کمک کند؟
romangram.com | @romangram_com