#قطب_احساس_پارت_215
صدایش آمد:
- بهتره بریم.
دختر با خجالت گفت:
- با این لباسهای خیس چطوری بریم؟
- منظورم خونه بود.
- باشه.
مسیر درختها را گرفتند و راه افتادند به سمت خروجی.
اتاق پرو دورتر از مهمانها بود.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
به آن سمت رفت و سریع لباسهایش را عوض کرد و پیش کوروش برگشت.
سوار ماشین که شد رو به کوروش گفت:
- ممنون که نجاتم دادی.
- شنا بلد نیستی؟
- نه.
- نزدیک بود غرق بشی، بهتره یاد بگیری.
باشهای گفت که کوروش ماشین را راه انداخت.
خجالت میکشید از روی مردی که کنارش نشسته بود.
شاید خجالتش از لبهایی بود که برای نجاتش بر لبهایش نشست؛ اما قلب بیجنبه اش را به لرزه انداخته بود.
سرش را به صندلی تکیه داد تا چشمش به عسلی چشمهایش نیوفتد.
به ماه درون چادر شب نگاه کرد، امشب خیلی نورانی به نظرش میآمد.
romangram.com | @romangram_com