#قطب_احساس_پارت_214
شنا بلد نبود زیر آب میرفت و بالا میآمد، دستهایش را تکان میداد تا به جایی بند کند؛ اما بیفایده بود.
هوا به ریههایش نمیرسید، عضلههایش سست شد و زیر آب فرو رفت.
صدای دادهای کوروش در نظرش کمرنگ شد و تاریکی چشمهایش را پوشاند.
دستی که دور کمرش حلقه شد روزنه امیدی در او ایجاد کرد، روی آب آمد؛ اما نمیتوانست نفس بکشد.
کوروش او را از استخر بیرون آورد و روی زمین سرد دراز کرد.
برای ذرهای اکسیژن تقلا میکرد.
کوروش محکم دستش را روی سینهی او فشار داد.
خارج شدن مایعی را از دهانش حس میکرد، تصویر تار کوروش در نظرش کمرنگتر شد.
لبهای کوروش که به لبهایش چسبید جان تازهای در رگهایش تزریق کرد، نفس عمیقی کشید و به سرفه افتاد.
هنوز داغی لبهای او را بر لبهایش حس میکرد.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
نمیدانست ضربان قلبش از خفگی بود یا اکسیژن ریههای مردی که روبرویش نشسته بود.
کوروش آرام پرسید:
- خوبی؟
ترلان سرش را زیر انداخت و گفت:
- بله.
- دختر داشتی سکتهام میدادی.
- معذرت میخوام.
کوروش بلند شد و دستش را در موهایش فرو برد. ترلان هم بلند شد.
هوا سرد نبود؛ اما با این لباسهای خیس لرز به تنش افتاده بود.
romangram.com | @romangram_com