#قطب_احساس_پارت_212
به نقطهای اشاره کرد و گفت:
- کنار این باغ.
- کنارش؟ اونجا که زمین خالی بود.
- نه من میبرمت یک جایی که زمین خالی نباشه.
- جدی؟
- آره.
- همین الان بریم؟
- بریم.
کوروش به سمت دیوار رفت که ترلان گفت:
- کجا میری؟
- باید از روی دیوار رد بشیم.
- چی؟ دیوونه شدی؟
- نمیای؟
- نه میترسم.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
- بهت نمیخوره دختر ترسویی باشی!
- نقطه ضعفم این نیست، پس نمیتونی مجبورم کنی از روی دیوار رد بشم.
کوروش خندید و گفت:
- باشه، نیا.
به جایگاه عروس و داماد رسیدند.
romangram.com | @romangram_com