#قطب_احساس_پارت_211

کوروش متعجب از جوابش کمی نگاهش کرد که ترلان ادامه داد:
- دوست ندارم با کسی برقصم.
کوروش متوجه منظورش شد، نشست و گفت:
- اوه معذرت میخوام، خب پس یه کار دیگه بکنیم.
- چه کاری؟
- بیا بریم آخر باغ یه دور بزنیم، میدونم مخصوص عروس و داماده؛ ولی از یکجا نشستن که بهتره.
ترلان بلند شد و گفت: قبوله.
هر دو به سمت انتهای باغ حرکت کردند، یک راه باریک گل کاری شده که بوی یاس میداد.
ترلان قدمهایش را کوتاهتر برمیداشت تا بیشتر ببیند آن فضای زیبا را.
درختهای نیمه خشک جذابیت فضا را بیشتر کرده بود.
- خیلی قشنگه.
- آره، خوبه.
- من هم عروسیم رو اینجا میگیریم.
کوروش پوزخندی زد که ترلان با اخم گفت:
- چرا پوزخند میزنی؟
- چون اون قدرها هم که میگی محشر نیست.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

- چی؟!
- من یه جای قشنگتر میشناسم.
- کجا؟

romangram.com | @romangram_com