#قطب_احساس_پارت_208
- داشتی میگفتی اینجا کسی رو نمیشناسی.
- چرا دیگه، تو رو میشناسم کافیه.
ترلان جلوی دهانش را گرفت تا کوروش خندهاش را نبیند.
به سمت پریا و کامین رفتند، پریا در آن لباس عروس واقعا زیبا شده بود.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
ترلان با لبخند گفت:
- مبارک باشه عروس خانم.
پریا دستی به موهایش که روی شانهاش ریخته بود کشید و گفت:
- ممنون عزیزم.
به کامین هم تبریک گفت و کوروش را معرفی کرد که پریا گفت:
- گلبرگ نیومده؟
- نه بنیامین نذاشت، چون جشن مختلطه
- وای چه حساس، خوب مختلط باشه چه عیبی داره؟
- نمیدونم دیگه، عیبش رو از بنیامین بپرس، دیگه مزاحم نمیشم، میرم بشینم.
- باشه برو از خودت پذیرایی کن.
- حتما.
همراه کوروش رفت و نشست.
مستخدم لیوانهای پایه بلندی روبرویش گرفت.
سرخی شربت او را وسوسه کرد، دست برد لیوانی بردارد که کوروش گفت:
- ممنون ما نمیخوریم.
romangram.com | @romangram_com