#قطب_احساس_پارت_207

- نه بابا خیلی هم خوشتیپ شدی.
- اوه چه لیدی خوبی، خیلی باهات احساس راحتی میکنم.
- نمیتونم بگم نظر لطفته، آخه همه همین رو میگن.
باز صدای خندهی کوروش بلند شد.
جلوی باغ روی ترمز زد، هردو پیاده شدند.
دم در نگهبانی بود که باید کارت دعوت را نشان میدادند و بعد وارد میشدند.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

کامین برای پریا سنگ تمام گذاشته بود.
ترلان وارد پرو شد و مانتویش را درآورد.
یک کت و شلوار سورمهای پوشیده بود تا از همه لحاظ مورد تایید پدرش باشد
اگر مجبور نبود امشب کوروش را همراه خودش نمیآورد.
شال همرنگش را روی جوری روی سرش انداخت که کامل موهایش را پوشاند و از پرو بیرون رفت.
کوروش منتظرش بود.
به سمتش رفت که گفت:
- دختر من اینجا هیچ کس رو نمیشناسم، بد نیست اومـ...
تا چشمش به ترلان افتاد زبانش بند آمد، چند لحظهای ماتش بود تا موفق شد نگاهش را بگیرد.
سرش را پایین انداخت و دستی پشت گردنش کشید و گفت:
- چیزه...همین، میخواستم بگم،... چی میخواستم بگم؟!
کلام از دستش در رفته بود.
ترلان لبخند محوی زد و گفت:

romangram.com | @romangram_com