#قطب_احساس_پارت_205

با لبخند خداحافظی کرد و از خانه خارج شد.
جلوی بیمارستان روی ترمز زد، قبل از اینکه دستش به بوق برسد در باز شد و کوروش در ماشین نشست.
به تیپ اسپرتش نگاه کرد، پیراهن زرشکی و شلوار جین مشکی به تن داشت.
واقعا که فوق العاده شده بود.
کوروش با لبخند نگاهش کرد و گفت:
- راه نمیافتی؟
ترلان به خودش آمد و گفت :
- چرا، حواسم نبود.
- حواست نبود یا حواست یه جای دیگه بود؟
- منظورت چیه؟نگاه دانلود رمان قطب احساس |

با شیطنت شانهای بالا انداخت و گفت:
- منظور خاصی نداشتم.
ترلان لبخند محوی زد و حرکت کرد.
در حین رانندگی پرسید: حال سمیر چطوره؟
کوروش آهی کشید و گفت:
- مثل هرروز، فکر کنم فقط با وجود تو حرف میزنه.
- خیلی دوست دارم کمکش کنم، فقط کاش میتونستم بفهمم اون دختر کی بوده.
- دیگه مهم نیست، اون دختر الان زندگی خودش رو داره و ما هم دیگه ساسان رو ندیدم. اون دختر هم نمیدونه سمیر
نامی وجود داره که به خاطرش گوشهی تیمارستان افتاده، فقط امیدوارم خوشبخت بشه.

romangram.com | @romangram_com