#قطب_احساس_پارت_204

جلوی آینه ایستاد و لباسش را مرتب کرد.
یاد دیشب افتاد که با پدرش درمورد عروسی پریا صحبت کرد، پدر اول کمی مردد بود؛ اما در آخر با وجود مختلط بودنش
اجازه داده و فقط از او خواسته بود لباس پوشیدهای به تن کند.
ترلان هم با خوشحالی قبول کرد، کیفش را برداشت و به کوروش پیام داد:
- دارم میام جلوی بیمارستان، آماده باش.
بعد از چند لحظه جواب آمد:
- باشه بیا، منتظرتم.
موبایل را در کیفش انداخت و از اتاق خارج شد، مادرش را صدا کرد:
- مامان جون من دارم میرم.
نیلی از آشپزخانه بیرون آمد و گفت:
- برو دخترم؛ ولی مراقب خودت باش، میخوای بگم شب پدرت بیاد دنبالت؟
- نه مامان جون، خودم میام دیگه.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

- گلبرگ هم هست؟
- نه شوهرش نذاشت.
- ای خدا، از دست این بابای لجبازت، بهش میگم نذار این دختر بره میگه دخترم بزرگ شده باید خودش تصمیم بگیره
و استقلال داشته باشه.
ترلان به سمتش رفت، گونهاش را بوسید و گفت:
- نگران نباش مامان جون، چیزی نمیشه که، قول میدم زود بیام.
- باشه برو، خدا پشت و پناهت.

romangram.com | @romangram_com