#قطب_احساس_پارت_203
و دستی به چانهاش کشید و متفکر به دیوار زل زد.
گلبرگ ریز خندید و به سمت در مشکی رنگی رفت، دستگیره را کشید و وارد شد.
دیوارهای مشکی اتاق در ذوقش زد.
چراغ را روشن کرد؛ اما نورش اتاق را روشن نکرد! ست مشکی اتاق خیلی دلگیر بود.
عکسهای روی دیوار جلب توجه میکرد، به عکس نیم برهنهی مردش روی دیوار روبرو زل زد.
مرد جذابش از هر زمانی زیباتر بود.
صدای بنیامین باعث شد به سمتش بچرخد:
- ست مشکی این اتاق به درد روحیهی تو نمیخوره، اون جور که تو دوست داری میچینمش.
- چرا این قدر از رنگهای تیره استفاده کردی؟
هاله غم صورتش را گرفت:
- چون میخواستم همرنگ بخت خودم باشه.
-مگه بخت تو سیاهه؟
- دیگه نه، با تو نه؛ ولی قبلش من حتی یک همزبون هم نداشتم، فقط خودم بودم و خودم؛ ولی الان تو هم هستی و من
دیگه هیچی از خدا نمیخوام.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
گلبرگ لبخندی زد و گفت:
- من هم با وجود تو هیچی از خدا نمیخوام.
بنیامین به سمتش رفت، کمرش را گرفت و محکم در آغوش کشیدش.
***
ترلان
romangram.com | @romangram_com