#قطب_احساس_پارت_200

گلبرگ سرش را پایین انداخت.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

حتی اگر میخواست دست رویش بلند کند هم التماسش نمیکرد؛ اما سعید خاطرهای برایش به جا گذاشته بود که
ناخواسته باعث ترسش میشد و برای فرار از آن هر کاری میکرد.
بنیامین در را باز و با سر به داخل اشاره کرد.
با نگرانی وارد خانه شد، هنوز هم ناخواسته اضطراب داشت و این از لرزش بدنش مشخص بود.
صدای بنیامین از پشت سرش آمد:
- چه کارت داشت؟
چرخید سمتش و گفت:
- ن...نمیدونم
- چرا به کسی نگفتی ازدواج کردی؟
- اون استادمه، چه دلیلی داره بهش بگم؟!
- اگه اون استادته چه دلیلی داشت باهاش بری سمت ماشین؟ اگر من نمیاومدم سوار میشدی، مگه نه؟ شاید هم
دوست داشتی شوهرت یکی مثل اون باشه! سالم، خانواده دار، استاد دانشگاه.
گلبرگ ناباور لب زد:
- چی میگی بنیامین؟ من اگه میخواستم شوهرم یکی مثل اون باشه با یکی مثل اون ازدواج میکردم.
- پس چرا نکردی؟
- چون، چون تو رو دوست دارم.
رنگ نگاهش تغییر کرد، آرامشی که از این جمله میگرفت غیر قابل وصف بود.نگاه دانلود رمان قطب احساس |


romangram.com | @romangram_com