#قطب_احساس_پارت_199

متعجب به دختر روبرویش خیره شد.
میلرزید و چشم به در دوخته بود، چیزهایی را زیر لب زمزمه میکرد که بنیامین متوجه نمیشد!
آرام به سمتش رفت.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

متعجب به گلبرگ و اشکهایی که میریخت نگاه انداخت.
بازوهایش را گرفت و گفت:
- خانمی، گلبرگم، من کاریت ندارم، گریه نکن.
گلبرگ به هق هق افتاده بود، لباسش را چنگ زد و نالید:
- به خدا من باهاش کاری نداشتم، تو رو خدا اذیتم نکن، به خدا اون فقط استادمه.
صدای بنیامین بالا رفت:
- گلبرگ یک لحظه گریه نکن.
گلبرگ با ترس نگاهش کرد که او با لحن آرامتری ادامه داد:
- کاریت ندارم عزیزم.
- پـ...پس...چرا من رو آوردی اینجا؟
در آغوش گرفتش و گفت:
- اومدم دانشگاه دنبالت تا بیارمت اینجا و خونهم رو بهت نشون بدم، همین خانومم.
گلبرگ نگاهش کرد و مظلومانه گفت:
- یعنی کاریم نداری؟
اخم ریزی کرد و گفت:
- خیلی ازت دلخورم؛ اما انتظار نداشتم به خاطرش اینطوری گریه کنی.

romangram.com | @romangram_com