#قطب_احساس_پارت_198

لب زد: شما ازدواج کردین؟
گلبرگ دستهایش را محکم فشار داد تا لرزشش را پنهان کند.
سری تکان داد که فرحزاد عذرخواهی کوتاهی کرد و به سمت ماشینش رفت.
بنیامین پوزخندی زد و گفت:
- به کسی نگفتی؟! لابد خجالت کشیدی بگی شوهرت یکی مثل منه؟!نگاه دانلود رمان قطب احساس |

- نه بنیامین، این چه حرفیه؟
بنیامین نگاه خشنی به او انداخت و گفت:
- سوار میشی یا همین جا صدام رو ببرم بالا؟
نگاه ترسیدهاش را به بنیامین انداخت و به سمت ماشین رفت و سوار شد.
بنیامین در را محکم به هم کوبید و به سرعت حرکت کرد.
گلبرگ نمیدانست کجا میرود و جرات پرسیدن هم نداشت.
تنها صندلی را گرفته بود و به آدمهایی که به سرعت از کنار ماشین میگذشتند نگاه میکرد.
نمیدانست چقدر گذشت که روبروی ساختمانی ترمز زد، تمام صحنههای آن روز نحس جلویش ظاهر شد.
قبل از اینکه حرفی بزند بازویش کشیده شد و از ماشین پایین آمد.
بنیامین گلبرگ را به سمت خانه میکشید و او توان گفتن کوچکترین حرفی را نداشت.
شاید هم بغض راه گلویش را سد کرده بود و اجازه حرف زدن را نمیداد.
یک خانه ویلایی که برای گلبرگ حکم مرگ را داشت.
بنیامین را دوست داشت؛ اما آن لحظه به تنها چیزی که نمیتوانست فکر کند دوست داشتن او بود.
بنیامین کلید را داخل قفل در چوبی انداخت که لرزش بدن گلبرگ را حس کرد.

romangram.com | @romangram_com