#قطب_احساس_پارت_196
- استاد اگه حرفی دارین بگین خب، مشکلی پیش اومده؟ من از لحاظ درسی مشکلی دارم؟
- ما الان تو دانشگاهیم؟
- نه
- پس این قدر نگو استاد و اگر درمورد درس هم حرفی باشه تو کلاس میزنیم.
گلبرگ ایستاد و با اخمهای در هم گفت:
- پس فکر نکنم حرف دیگهای داشته باشیم.
- شما رو نمیدونم؛ ولی من حرف دارم.
گلبرگ خواست چیزی بگوید که موبایلش زنگ خورد، با دیدن نام بنیامین به فرحزاد که منتظر نگاهش میکرد گفت:
- یه لحظه، ببخشید.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
سری تکان داد که گلبرگ کمی ازش فاصله گرفت و جواب داد:
- الو
- اون مرتیکه کیه؟
- کی؟
- همونی که داری باهاش بگو بخند میکنی، مزاحم خلوتتون که نشدم؟
با ترس گفت:
- بنیامین کجایی؟
- یه نگاه به دور و برت بنداز
نگاهش به روبرو افتاد.
بنیامین به ماشین تکیه داده بود و با اخمی که بر پیشانی داشت نگاهش میکرد.
romangram.com | @romangram_com