#قطب_احساس_پارت_194

- خوبه، پس اگه شد دوباره میبینمت.
- ممنون، خداحافظ.
ترلان از آسایشگاه خارج شد، با خوشحالی سوار ماشین شد و راه خانه را در پیش گرفت.
این پسر واقعا به دلش نشسته بود.
***
وسایلش را در کولهاش جای داد.
بلند شد و همانطور که نگاه به جای خالی پریا میکرد رو به ترلان گفت:
- حتما عروس خانم الان آرایشگاهه
ترلان همانطور که بلند میشد گفت:
- آره احتمال داره، اَه تو و پریا عروس شدین من ترشیدم.
گلبرگ خندیدم:
- خب تو هم ازدواج کن.
- با کی؟ کسی خواستگاریم نمیاد.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

از قیافه ناراحتش خندهاش شدت گرفت.
وارد محوطه که شدند ترلان پرسید:
- راستی تو واقعا امروز نمیای؟
- نه بنیامین نمیذاره.
- به نظرت خیلی حساس نیست؟
گلبرگ شانهای بالا انداخت و گفت:

romangram.com | @romangram_com