#قطب_احساس_پارت_193
- پس این قدر میرم و میام تا کامل خوب بشه.
کوروش سری تکان داد.
ترلان برای حرفی که میخواست بزند مردد بود، نمیدانست اگر همراه کوروش به عروسی برود درست است یا نه؟!
قبلش باید از پدرش مشورت میگرفت، کم پیش میآمد که حرفی را به پدرش نگفته باشد.
با این حال باید از سمت کوروش مطمئن میشد تا بتواند با پدرش حرف بزند.
مردد گفت:
- میشه یه کمکی بهم بکنی؟
- چه کمکی؟
- میشه باهام به یه مهمونی بیای؟
کوروش با تعجب نگاهش کرد که فوری گفت:
- آخه اون جشن فقط باید جفت جفت بری، اصلا ولش کن مهم نیست، خدانگهدا.ر
و خواست از کنارش رد شود که مچ دستش را گرفت و گفت: میام.
ترلان متعجب نگاهش کرد که لبخندی زد و ادامه داد:
- من اینجا تنهام، بدم نمیاد یه مهمونی برم.
با ذوق گفت:نگاه دانلود رمان قطب احساس |
- وای ممنون
- کِی هست؟
برای اینکه فرصتی داشته باشد تا با پدرش صحبت کند گفت:
- هنوز رفتنم صد در صد نیست، باید قبلش با پدرم صحبت کنم، خبرش رو بهتون میدم.
romangram.com | @romangram_com