#قطب_احساس_پارت_192

ترلان با لبخند کوروش را نگاه کرد
کوروش گفت:
- بعد از چند ماه صحبت کردی، میدونی چه حالی دارم سمیر؟
سمیر نگاه کوتاهی به دختر انداخت و گفت: از اینجا برو
- چرا؟
چشمانش را با درد بست و گفت:
- خاطراتم رو زنده میکنی.
- من اینجام تا کمکت کنم.
آهی کشید و گفت:
- مشکل من فقط با مرگ حل میشه.
کوروش عصبی گفت:
- این حرف رو نزن سمیر.
سمیر به دیوار خیره شد و جوابش را نداد.
ترلان آرام اسمش را صدا زد اما جوابی نشنید، ناامید از اتاق بیرون رفت.
کوروش هم بیرون آمد و با لبخند گفت:
- وای خدایا شکرت، معجزه شد.
- اما گفت دیگه نیام.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

- خب بگه، با دیدن تو بعد از 00ماه به حرف اومد؛ این یعنی معجزه.
ترلان لبخندی زد و گفت:

romangram.com | @romangram_com