#قطب_احساس_پارت_191

- چیزی شده؟نگاه دانلود رمان قطب احساس |

- نه هیچی
بعد بلند شد و ادامه داد:
- بیا بریم پیش سمیر.
همانطور که وارد سالن میشدند ترلان پرسید:
- مادر و پدرش کجان؟
- هر چند وقت یک بار بهش سر میزنن.
آهی کشید و وارد اتاق شد.
حالتش از یک ساعت پیش هیچ تغییری نکرده بود.
کنارش نشست و گفت:
- سمیر من رو یادته؟
سمیر لب زد:
- فراموشی که نگرفتم!
ترلان و کوروش متعجب یکدیگر را نگاه کردند.
کوروش با هیجان به سمتش آمد و گفت:
- حرف زدی؟ وای خدایا حرف زد!
سمیر عصبی گفت:
- لال که نیستم.نگاه دانلود رمان قطب احساس |


romangram.com | @romangram_com