#قطب_احساس_پارت_189
- اما ساسان نارفیقی کرد و با عشق سمیر ازدواج کرده بود. سمیر مرد، چون واقعا اون دختر رو میپرستید.
ترلان سرش را میان دستانش گرفت.
چه سرنوشتی داشت در این چهارسالی که رفته بود!
چگونه یک رفیق میتوانست خــ ـیانـت کند به رفیقش؟!
اشکهایش را پاک کرد که کوروش پرسید:نگاه دانلود رمان قطب احساس |
- از کجا میشناسیش؟
با صدای گرفته گفت:
- تو یه محل زندگی میکردیم، هم بازی بچگیام بود؛ ۹۲سالم بود که از محلمون رفت، هیچ وقت نفهمیدم کجا.
فکر نمیکردم بعد از این همه سال اینجا ببینمش، ۴سال مدت کمی نیست!
بعد رو کرد به کوروش و ادامه داد:
- ما باید کمکش کنیم از این حال دربیاد.
- چطوری؟ سمیر خودش رو همراه اون دختر باخت.
- اون دختر چرا ازدواج کرد؟
- نمیدونست سمیر دوستش داره، کاش میدونست.
ترلان آهی کشید و گفت:
- اما سمیر نباید همین طوری بمونه، من میخوام کمکش کنم.
کوروش لبخند تلخی زد و گفت:
- کمکت میکنم، اون تنها رفیقمه
صدای موبایلش بلند شد،گلبرگ بود.
romangram.com | @romangram_com