#قطب_احساس_پارت_188
- خیلی خب، بیا بریم بیرون.
بلند شد و با یکدیگر به سمت محوطه رفتند.
روی نیمکت کنار هم نشستند که کوروش گفت:
- عاشق یه دختر بود، کارش از عشق گذشته بود، میپرستید اون دختر رو.
ما سه تا دوست خیلی صمیمی بودیم، درسته من رابطهام با سمیر بهتر بود؛ اما خوب ساسان هم صمیمی بود باهامون،
اونقدر که همدیگه رو برادر صدا میکردیم.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
هم من و هم ساسان میدونستیم سمیر یه دختر رو خیلی دوست داره، چند باری دیده بودمش، به چشم خواهری دختر
قشنگ و بیعیب و نقصی بود.
خونوادهی سمیر نقل مکان کردن به اهواز، من هم که تنها بودم همراهش رفتم.
اوایل از دوری اون دختر خیلی عصبی و خشن شده بود؛ اما کم کم آرومش کردم و گفتم برمیگردیم و میریم
خواستگاری.
سه سالِ اول نشد برگردیم، سمیر میخواست کار و بارش راه بیافته تا وقتی برمیگرده خانواده دختر مورد علاقهش
قبولش کنن.
تمام اون مدت با ساسان در ارتباط بودیم، هرشب براش میگفتم از حال خراب سمیر، بهش گفتم قرار به زودی برگردیم
و برگشتیم؛ اما...
سکوت کرد.
ترلان با چشمهای خیس نگاهش کرد و گفت:
- اما چی؟
کوروش نگاهش کرد و با لحن دردناکی گفت:
romangram.com | @romangram_com