#قطب_احساس_پارت_187
ناباور لب زد: سمیر!
کوروش پرسید:
- چیزی شده؟
ترلان بیتوجه به حرفش گفت:
- باور کنم خودتی؟ لعنتی چهار سال پیش یهو رفتی! حالا اینجا...
دستش را روی قلبش گذاشت، قطره اشکی که روی صورتش چکید بیاختیار بود.
کوروش به سمتش آمد و گفت:
- میشناسین همدیگه رو؟نگاه دانلود رمان قطب احساس |
از شدت ضعف روی صندلی نشست، همه خاطراتش در یک لحظه از جلوی چشمهایش گذشت؛ اما سمیر که برادر
نداشت!
پس چه کسی به سمیر خــ ـیانـت کرده بود؟
نالید:
- بگو، بگو چه بلایی سرش اومده؟
کوروش لیوان آبی سمت دختر گرفت و گفت:
- این رو بخور آروم بشی.
جرعهای از آب نوشید.
این مرد آن سمیر شوخ و شاد چهارسال پیش نبود، هنوز نگاهش به زمین بود.
پیراهن کوروش را گرفت و گفت:
- فقط بگو چش شده؟
romangram.com | @romangram_com