#قطب_احساس_پارت_186
کوروش پشت به ترلان بود؛ اما از آن هیکل چهارشانهاش در آن تیشرت مشکی میشد فهمید خود اوست.
دستگیره را پایین کشید و وارد شد، هیچ کدام عکس العملی نشان ندادند.
آرام گفت: سلام.
کوروش به سمتش چرخید؛ اما آن پسر سمیر نام حتی سرش را بلند نکرد
کوروش متعجب گفت:
- سلام، اینجا چهکار میکنی؟
- قول داده بودم بیام
لبخند تلخی زد و گفت:
- خوب کاری کردی.
- تو همیشه اینجایی؟
- بیشتر وقتها.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
ترلان به سمت سمیر رفت و با صدای شاد گفت:
- آقا سمیر مهمون نمیخوای؟
سمیر زحمت بلند کردن سرش را نداد.
متعجب به کوروش نگاه کرد که شانهای بالا انداخت.
دوباره گفت:
- حالتون خوبه؟
بالاخره سر بلند کرد و ترلان با دیدن شخص مقابلش متعجب چند قدم عقب رفت.
اوهم چند لحظه نگاهش رنگ تعجب گرفت و بعد با اخم چشم به زمین دوخت.
romangram.com | @romangram_com