#قطب_احساس_پارت_185

- فکر میکردم منو میزنی.
دستش را نوازشگرانه روی پهلویش حرکت داد و گفت:
- مگه میتونم رو بدن برگ گل تو دست بلند کنم؟ من جز نوازش کردن تو کاری بلد نیستم.
- هنوز هم سر حرفت هستی؟
- لج نکن گلبرگ، چرا به خاطر عروسی یه نفر دیگه رابطهمون رو خراب میکنی؟ خودم یه عروسی برات میگیرم
نمونهش نباشه.
- باشه دیگه اصرار نمیکنم.
بـ ــوسهای روی پیشانیاش زد و گفت:
- تصمیم داشتم برات ماشین بخرم با کاری که امشب کردی پشیمون شدم
گلبرگ سرش را کج کرد و مظلوم گفت:
- چرا؟
- چون نمیخوام بدون من جایی بری، خودم دربست در اختیارتم.
صدای مادر که آنها را برای شام میخواند باعث شد از اتاق بیرون بروند.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

***
ماشین را به سمت آسایشگاه روانی حرکت داد، قول داده بود سر بزند به رفیق دلشکستهی کوروش.
خیلی نگذشت که رسید، ماشین را پارک کرد و پیاده شد.
باز هم آن فضای خفقان آور و صدای نالههایی که از هر گوشه و کنار به گوش میرسید.
به سمت همان اتاق سری پیش رفت، از پنجره به داخل نگاه کرد.
آن مرد با لباسهای سفید روی تخت نشسته بود و سرش را روی زانوهایش گذاشته بود.

romangram.com | @romangram_com