#قطب_احساس_پارت_184
- با اجازهی کی تنها اومدی خونه؟
بنیامین هم میتوانست اینقدر ترسناک باشد؟!
گلبرگ قدمی به عقب برداشت که او هم قدمی سمتش آمد و تکرار کرد:
- گفتم با اجازه کی اومدی خونه؟
لحن آرام و خشنش بیشتر گلبرگ را میترساند، آرام لب زد: ببخشید
چیز دیگری نمیتوانست بگوید، مرد روبرویش ترسناک بود.
آنقدر عقب عقب رفت که به دیوار خورد.
بنیامین دستهایش را دو طرف صورتش رو دیوار گذاشت و زیر گوشش گفت:
- دیگه بدون اجازهی من جایی نمیری، مگه نه؟
سری تکان داد و گفت:
- آره دیگه نمیرم.
بنیامین دستش را روی صورت گلبرگ کشید.
گلبرگ هر لحظه منتظر ضربهای از جانبش بود، اما او گلبرگ را در آغوش کشید و گفت:
- خیلی نگرانت شدم، اگه این وقت شب بلایی سرت میاومد چی؟
وبوسهای روی موهایش زد.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
آرام گرفت، انتظار هر حرکتی را داشت جز این!
نفسهای منظمش نشان از آرامشش میداد. نگاهش کرد و گفت: آرومی؟
بنیامین لبخندی زد وگفت:
- وجودت سرشار از آرامشه
romangram.com | @romangram_com