#قطب_احساس_پارت_183
- حرفم یکیه گلبرگ، اصرار نکن.
- اما من میخوام برم.
چرخید سمتش، از نگاهش گلبرگ قالب تهی کرد، آرام و با لحن خشن لب زد:
- تو هیچ جا نمیری؛ متوجه شدی؟
سرش را تکان داد و گفت: بله.
- خوبه.
چانهاش از بغض لرزید، زیادی حساس نبود؟!
از اتاق بیرون زد، کولهاش را برداشت و پایین رفت.
میدانست بنیامین عصبانی میشود که ساعت ۱شب تنها به خانه برود؛ اما باید میفهمید دلخور است از دستش.
با تاکسی به خانه برگشت.
به مادر سلامی داد و وارد اتاق شد.
لباسهایش را با یک لباس آستین پفی سبز لجنی به همراه شلوار ارتشی سبز عوض کرد، موهایش را گوجهای بالای
سرش بست و روی تخت نشست.
خودش هم خیلی راضی نبود در مجلسی مختلط شرکت کند، میدانست اگر برود نمیتواند حجابش را بردارد؛ اما
میخواست بنیامین کمی به خواستهاش توجه کند.
در فکر بود که در اتاق باز شد.
از ترس بلند شد و دستش را روی قلبش گذاشت.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
بنیامین وارد شد و در را به شدت به هم کوبید، چشمهای قرمزش جا برای اعتراض نگذاشت.
با وحشت نگاهش کرد که بنیامین لب زد:
romangram.com | @romangram_com