#قطب_احساس_پارت_182
بنیامین کمی نگاهش کرد.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
گلبرگ فهمید ناشیانه بحث را عوض کرده.
بنیامین دستش را پشتش روی صندلی گذاشت و گفت:
- عروسی کی؟
- پریا یکی از دوستهام.
- خب با هم میریم.
- فقط یه مشکلی هست.
مشکوک نگاهش کرد و گفت:
- چه مشکلی؟
آب گلویش را قورت داد، اگر عصبانی شود؟! اگر قبول نکند؟!
لب زد: عروسی، مختلطه
بنیامین یک تای ابرویش را بالا انداخت و چند ثانیهای نگاهش کرد و گفت:
- انتظار داری بگم برو؟!
- آره خب، با هم میریم.
- امکان نداره.
بعد بلند شد و به سمت میز رفت.
گلبرگ پشتش راه افتاد و گفت:
- بنیامین لطفا، خودت هم هستی دیگه.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
romangram.com | @romangram_com