#قطب_احساس_پارت_181

بنیامین سرش را در موهای گلبرگ که از زیر شال بیرون آمده بود فرو کرد و نفس عمیقی کشید.
نجوا کرد: داشتم خفه میشدم از بیهوایی.
این بار گلبرگ با آرامش چشمانش را بست، چگونه این مرد او را در یک ماه این گونه عاشق کرد؟!نگاه دانلود رمان قطب احساس |

بنیامین سرش را بلند کرد و با چشمان خمارش گلبرگ را نگاه کرد و گفت:
- حکم هوا رو برام داری گلبرگ، اگه یه روزی نباشی حکم باطل میزنی به نفسهام.
گلبرگ لبخندی زد، دستانش را دور گردنش حلقه کرد و گفت:
- همیشه هستم؛ چون عاشقتم.
بنیامین لبش را به دندان گرفت و گفت:
- این جوری نگو عاشقتم، دلم طاقت این همه هیجان رو نداره.
پیشانیهایشان را بهم چسباندند که گلبرگ گفت:
- اما من عاشقتم.
بـ ــوسهای نرم روی لبهایش کاشت.
با صدای موبایلش به سختی از آغوش هم دل کندند و بنیامین به آن سمت رفت.
گلبرگ همزمان که فحشهای زیر لبش را میشنید، رفت و روی صندلی نشست.
بنیامین بعد از مکالمهاش کنارش نشست و گفت:
- عمو باهات چه کاری داشت؟
گلبرگ لبش را به دندان گرفت، نمیخواست فعلا عصبانیاش کند.
به صندلی تکیه داد و گفت:
- بنیامین سه روز دیگه عروسی دعوتم.

romangram.com | @romangram_com