#قطب_احساس_پارت_180

- بنیامین شوهرمه؛ همه چیزِ زندگیم بهش مربوط میشه، خبرش رو بهتون میدم.
رو به عمو ادامه داد:
- با اجازه
و از اتاق بیرون رفت.
پیشنهادش خیلی گلبرگ را تحریک کرد؛ اما با شناختی که از بنیامین داشت بعید میدانست اجازه دهد.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

روی صندلی نشست که آرش گفت:
- حسابی سرت شلوغ شده ها!
با خجالت سرش را پایین انداخت.
او خبر داشت گلبرگ با بنیامین ازدواج کرده است.
یک ساعتی مشغول کار بود که صدای تلفن بلند شد، جواب داد: الو
صدای خندان بنیامین در گوشی پیچید:
- اینجا هوا کم شده، بگین نفسم بیاد تو اتاق.
خندهاش گرفت و گفت:
- مگه من دستگاه تنفسم؟
- برای من آره
- اومدم
گوشی را سر جایش گذاشت، بلند شد و خجالت زده از کنار میز آرش گذشت.
خوب شد همان زمان دانیال رفته بود وگرنه اگر بنیامین او را میدید نمیدانست چه میشود!
وارد اتاق شد و قبل از اینکه بتواند حرفی بزند در جای گرمی فرو رفت.

romangram.com | @romangram_com